تبليغاتX
مجموعه شعرهای فایز دشتستانی

اینم ۳ تا شروه (آواز حزن انگیز) دشتی

شروه-1(3.45 مگابایت)

 

شروه-2 (2.37 مگابایت)

 

شروه-3 (1.8 مگابایت)

 

صفری (Download)

 

لطفاْ نظر یادتو نره

+ نوشته شده توسط مسعود در پنجشنبه 21 تیر1386 و ساعت 12:8 بعد از ظهر |
موسيقي و ترانه هاي بوشهر را ميتوان به دو گروه تقسيم كرد: گروهي كه با فرم آزاد (متر آزاد) اجرا ميشده اند كه اكثرا "شروه" ناميده شده اند و به طور كلي پريودي را كه در موسيقي عبارت از مطلب مستقل و به اتمام رسيده اي كه عملا شامل 8 ميزان بوده تشكيل ميداده است (كه در موسيقي هاي غيراروپايي به ندرت ميتوان پريودي را پيدا نمود كه شامل 8 ميزان باشد) كه به وسيله ي سكوت هاي طولاني از هم مجزا ميشوند و معمولا به هر پريود يك بيت تعلق ميگيرد. در اين آوازها، ملودي كه انحناي مشخصي را داراست ابتدا نقطه ي اوجي را در حركت خود هدف قرار ميدهد و اين اوج نسبت به صداي پاياني، اكثرا صداي پنجم (كه در موسيقي به معناي آن است كه از نت آغازين پنج نت و يا سه پرده و نيم فاصله دارد) و گاهي استثناء يك اكتاو (كه به مجموعه ي هفت نت مثل دو ــ رــ مي ــ فاــ سل ــ لا ــ سي با تكرار نت اول دو) را تشكيل ميدهد ساخته شده اند. و تقريبا تمام پريودها از اين شكل پيروي ميكنند. گرچه گاهي اوقات در جزييات نسبت به هم تفاوت دارند.
"شروه"، يا دو بيتي هاي محلي كه اكثرا با آوازي به فرم آزاد خوانده ميشده اند داراي قدمتي بس طولاني است و مناطق دشتي، دشتستان و تنگستان را موطن اصلي آن ميدانند.
"شروه تنها به آواز محلي دشتستاني، تنگستاني و دشتي گفته ميشود كه براي خواندن آن از ترانه هاي فايز و گاه دوبيتي هاي هم وزن آن استفاده ميشود." (1)
موسيقي "شروه" با مقدمه اي شروع ميشود كه متن اشعار آن از مولوي است. متن اكثر ترانه هاي بوشهر و اطراف آن امروزه از اشعار دو شاعر معروف محلي به نام زاير محمدعلي معروف به "فايز" كه در "كوردوان" در بخش دشتي ميزيسته و احتمالا در سال 1911 وفات يافته و شاعر ديگري به نام "سيد بهمنيار" ملقب به مفتون كه او نيز در بخش دشتي "بوردخون" ميزيسته استفاده ميشود.
تاريخ موسيقي بوشهر مانند ديگر شهرهاي سرزمين مان ايران تا زمان كمي قابل تعقيب و بررسي است و موسيقي مذهبي بويژه موسيقي اي كه در ايام سوگواري در بوشهر انجام مي پذيرفت اهميت بيشتري نسبت به موسيقي محلي داراست و آوازهاي شام غريبان در بوشهر، خورموج و كنگان از يك بستر سرچشمه ميگيرند.
بي گمان بوشهر و موسيقي اش را بدون حضور اشعار فايز نميتوان بررسي كرد. در بوشهر و اطراف آن فايز جزيي از زندگي روزمره مردمي است، دو بيتي ها و شيفتگي شعر وي كه از ويژگي ژرف احساسي اوست، او را از تمامي شاعران روستايي مجزا ميسازد.
+ نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 12:58 بعد از ظهر |
و این هم دوتا شروه برای دانلود برای دوستان امیدوارم که خوشتون بیاد

 

هر دو تا دانلود به صورت غیر مستقیم هستند.

کرمی (Download)

صفری (Download)

+ نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 12:57 بعد از ظهر |

فايز را با دوبيتی هايش می شناسند .با دوبيتی ها و ترانه های جانسوز و غم افزايش با ترانه های که در کهسار و بيشه زار دشتی و دشتستان تا جاودان تنين انداز است با ترانه های که مردم اين مر زبوم با آن آغاز ميکنند و با آن به پايان ميرسانند زندگی پر فراز نشيب خود را در گرمای سوزان و در سرمای جانکاه در کشتزارها در سفر و حضر دوبيتی های فايز را به عنوان بهترين يار ميپذيرند و چه خوش شروه سر مي دهند که احساس نکنندخستگی روزانه را که نيکوترين دوای درد باز ياران است و انگيز نده رنجبران.

افسانه های زيبا و خواندنی در مورد فايز وجود دارد که من يکی از آنها برای شما می نویسم:

فايز در اول جوانی بر اثر اختلاف با روسای کردوان از اينجا تبعيد می شود و به ناچار راه شنبه را در پيش ميگيرد که عمه اش در آنجا ساکن بوده.از قضا به مرض حصبه دچار ميشود.عمه اش برای اینکه ديگران از اين بيماری مصون و در امان باشند فايز را به قلعه ويران و متروکه دور از شنبه می فرستد و کنيزی را واسطه قرار ميدهد که هر روز و شب غذا و آب و ساير مايحتاج را برای فايز ببرد.چند شابنه روز این کار تکرار ميشود.شبی از شبها که فايز چشم به راه کنيز می نشيند سه زن را ميبيند که بسويش می آيند.سه زن زيبا سه حور سه پری پيکر سه زن که با ديگر زنان تفاوت فاحش دارند اما فايز هرگز انان را نديده است و نمی شناسد.زنان در نزد فايز مينشينند اما ساکت و خاموش و فايز نيز که مات و مبهوت مانده قدرت تکلم ندارد.از چشمان فايز وحشت ميبارد.اما اين وحشت ادامه نمی يابد هنگامی که ميبند يکی از زنان دستمالی را باز ميکند که در آن سه سيب و سه انار است و سه به گذاشته و در پيش فايز مينهد بی هيچ گفتگويی و هر سه ناپديد ميشوند و فايز را در بهتی باور نکردنی و عميق باقی می گذارند.ديگر شب که فرا ميرسد فايز در انتظار کنيز و رسيدن شام بسر ميبرد که ناگاه دو نفر از زنان شب پيشين با دستمالی دردست هويدا می شوند.باز هم سکوت است خموشی که حاکم بر پيرامون فايز است.هنوز کنيز نيامده و فرصتی است که آنان دو سيب دو انار و دو به را به فايز بدهند.نگاه فايز تو ام با بهت است و تعجب و ياری سخن گفتن ندارد چرا که چنين پری رويانی را تا کنون نديده و تنها در افسانه ها خوانده است و در قصها شنيده نگاه   نگاهی است که نور عشق و دلدادگی از آن ساطع ميشود.شب سوم فرا ميرسد شب سرنوشت شب شور شب التهاب شب اظطراب و اخذ تصميم فايز ديگر به کنيز شام نمی انديشد.هر چه در سر دارد فکر دلداده است و قصه دلدادگی و شيدايی.و انتظار به پايان ميرسد زمانی که ميبيند باز هم دو زن همان دو پری رو پری رويان شب پيشين با دستمالی در دست ظاهر می گردند.اما فايز هم از برکت معجزه عشق و شيدايی نيرويی يافته و تاب گفتاری.فايز ديگر آن فايز مبهوتی نيست که توان و ياری گپ زدن را نداشته باشد ميخواهد از اين بازی اگاه شود.میخواهد عشق خود را بنمايد.اما چگونه برای يک روستايی ساده دل محجوب کار ساده ای نيست با پريرويی و پری زاد به گفتگو نشستن آن هم از عشق سخن به ميان آوردن.ولی چاره چيست بايد در کار عشق دريادل بود و دل به دريا زد.بايد از جان مايه گذاشت و بی ترس و وحشتی پيش رفت خنجر   تير   وحشت  آب   آتش چيزهايی نيستند که جلوی عشق را سد کنند و مانع پيشرفت آن شوند.فايز تحمل خود را از دست ميدهد و قضيه را جويا می شود و علت این عيادت سبب این رسيدگی و محبت را راز اين دوستی را ميخواهد بداند.اما فايز به احساسی دست ميابد احساسی که قوت قلب برايش ارمغان دارد می آورد.از نگاه پری کوچکتر از چشمان آن دختر زيبارو آن پری زاد احساس ميکند که عشقی دو سره و دو جانبه در حال تکوين است.عشقی که پايانش نا معلوم است.

درامد يار از رخ نور ساطع       منور کرده آفاق از لوامع

پريشان مو برای قتل فايز       من الروناس مخضوب الصابع

آن که بزرگتر است ان که مادر است دستمال را باز ميکند که در ان يک سيب يک انار و يک به است و جلو فايز می گذارد و ميگويد پريشب ما سه نفر بوديم که به ديدارت آمديم تا تو را شفا بخشيم.هر دو از دختران منند.آن که پريشب با ما بود دختر بزرگم بود که ديشب او را به خانه شوهر فرستادم و اين يکی دختر کوچک من است که به تو دلباخته است چون از نيت تو هم اگاهيم آمده ايم تا او را به رسم پريان به عقد و ازدواج تو در آورم اما يک شرط دارد و آن اين است که هرگز اين راز را با آدميزادی در ميان نگذاری که اگر پيمان بشکنی و راز ما و دختر ما را با کسی در ميان نهی با تو قطع پيمان کنيم و تنهايت گذاريم فايز عهد ميبندد که داستان را با کسی در ميان ننهد و راز را بر ملا نسازد.                                          همان شب ازدواج فايز با پريزاد صورت می گيرد.از سويی هر چه کنيز خوراک برای فايز مياورد دست نخورده آن را بر ميگرداند و این موضوع کنجکاوی نزديکان و بستگان فايز را بر می انگيزد.دو هفته از عروسی آنان می گذرد.به ناچار عمه فايز و ساير خويشان در انديشه چاره می افتند وه به نزد او می آيند و سبب را جويا ميشوند علت نخوردن غذا را و علت بهبودی يافتن بی هيچ دارويی.فايز سکوت را شايسته تر ميداند ولی اصرار است و پا فشاری همه ميخواهند از این راز اگاه شوند ((اخه تو نه فرشته ای نه پري و نه ديو از خاکی نه از آتش تو به آب و غذا احتياج داری چرا غذا نميخوری))و باز هم سکوت است و خموشی. قران می آورند و فايز را به قران سوگند ميدهند که ماجرا را بازگو کند فايز ميگويد((پس بيشک شما به فکر نابودی و زوال منيد و گرنه در دانستن این راز اصرار نمی کرديد)) جواب ميدهند که: ما تو را دوست داريم و در انديشه نابودی تو نيستيم با این حال ميخاهيم از قضايا با خبر شويم ما ميخاهيم بدانيم که تو با چه کسی رابطه بر قرار کرده ای يا عاشق چه کسی هستی.و فايز که قران را در پيش روی خود ميبيند ميگويد:مرا به حال خود واگذاريد بدانید که گفتن من همان است و بدبختی و فلاکت من همان.شايد هم بين من و پری ربطه ای و عشقی باشد.                                                                 شما را با من چه کار  و بدين طريق فايز عشق و رابطه خود را بر ملا ميسازد و آشکار ميکند اما خود ميداند که قصه عشق او با پری پايان می پذيرد و ديگر پريذاد را نخواهد ديد و پری او را نخوهد پذيرفت و او ماند با باری از اندوه و غم که گفته است:

الا ای اسمان از من چه ديدی             که از کين يار من از من بريدی

دو هفته بود وصل يار فايز                   تو عمری انتقام از من کشيدی

منبع:کتاب ترانه های فایز

+ نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 12:55 بعد از ظهر |

بیوگرافی فایز:

محمد علی دشتی متخلص به فايز در سال 1250 ه ق برابر 1209 ه ش در روستای کردوان ديده به جهان گشود.تحصيلات مقدماتی را ابتدا در روستای کردوان و سپس در روستای بردخون زير نظر مدرسين مکتب خانه ها فرا گرفت. بعد از اتمام تحصيلات مقدماتی دوباره به کردوان بازگشت و نزد يکی از مشايخ آن ولايت که در زبان  و ادبيات فارسی و عربی تسلط داشته به نام شيخ احمد فرزند شيخ عاشور مشغول به کسب علم و ادامه تحصيل گشت. ایشان در دربار محمد خان دشتی که خود نیز طبع شاعری داشت و مشغول به ترويج علم بود و کتابت مي کرد مشغول به شعر گفتن و ترویج علم شد. پس از کشته شدن محمد خان فایز را به گزدراز(روستايی نزديک به خورموج) تبعيد کردند. به هر ترتيب فايز شاعر شروه سرای دشتی پس از پشت سر گذاشتن هشتاد سال زندگانی در سال 1298 ه ش برابر با 1330 ه ق در گزدراز وفات يافت و جسدش را پس از چند ماه امانت بنا به وصيتش به نجف منتقل نموده و در آنجا دفن کردند.

شرح حال زندگی فایز:

فايز کسی نيست که بشود او را فراموش کرد و از ذهن خود پاک کرد. اگر روزی این اتفاق بيفتد ما هويت خود را از دست داده ايم. هميشه ملتی موفق و پيروز است که از گذشتگان خود الهام بگيرد و آنها را پاس بدارد. فايز هم جزی از گذشته این مرز بوم است و مايه افتخار یک ملت بوده و هست. ایشان در زمانی مي زيسته که ظلم خان ها بيداد مي کرده و شرايط زندگی بسيار سخت بوده است. فايز برخاسته از دل جامعه درد کشيده و مظلوم بوده و تحمل زندگی در آن مناطق بسيار سخت و طاقت فرسا بوده است به دليل آفتاب سوزان و گرمای شديد در تابستان و سرمای وحشتناک در زمستان و قحط سالی که هميشه گريبان گير این مردم بوده و جنگهايی  خواسته و ناخواسته که  باعث مرگ مير زيادی مي شده است.فايز با آن روح لطيف و سرشار از عشق نمي توانسته این فضای حاکم بر جامعه خود راتحمل کند به خاطر همين به شعر متوسل مي شود. يکی از نمونه های بارز شخصيتی او این بوده که کاملابا تن پروری و تنبلی مخالف بوده و خود يک کشاورز درد کشيده و زحمت کش بوده است. فايز در تمام طول زندگی خود عاشق بوده  و عاشق از دنيا مي رود. شعر های فايز از دل برخاسته و ناچار بر دل مي نشيند. ایشان که شاعری فرهيخته و با سواد بوده هيچوقت در مدح هيچ خانی شعر نمي گفت و به همين سبب مورد غضب خان دشتی  قرار گرفت و ایشان را تبعيد کرد و در همان جا به دیار باقی شتافت.

 

چند نمونه از شعر های ایشان:

نه هر ويرانه دل ماوای عشقست               نه هر سينه که بينی جای عشقست

دلی همچون دل فايز ببايد                        که او اندر خور سدای عشقست

 

مرا در پيش راهی پر زبيم است              از این ره در دلم خوفی عظيم است

برو فايز مينديش از مهابت                      که آنجا حکم با رب رحيم است

 

خيال کشتن من داشت جانان               کدامين سنگدل کردش پشيمان

ندانست که عيد فايز آن زمانست          که گردد در منای دوست قربان

 

+ نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 12:53 بعد از ظهر |
 

باز هم فايز کسی که يک ملت به او افتخار می کند نه فقط ما دشتی ها کسی که افتخار هر ایرانی است کسی که شروه سرايان او را تا سر حد جنون دوست دارند.چگونه است که يک انسان به این مراتب ميرسد و در دل  ميليونها انسان جا باز ميکند و مورد توجهه قرار ميگرد.من در اینجا به يک نکته اخلاقی بسيار درخور توجه در مورد ایشان اشاره ميکنم تا با شخصيت استثنايی ایشان بيشتر اشنا شويد.   

فایز با تظاهر و ريا وتن پروری به شدت مخالف بوده و رياکاران و تن پروران را سر زنش ميکرده است. گروهی از طلبه بردخون که در زمان فايز دار العلم کوچکی بوده فقط به درس خواندن و تن پروری و خورد خواب می پرداخته اند و بدين بهانه از کار و کوشش سر باز می زده اند این تنبلی و تن پروری و بی توجهی آنان به کار و کوشش نفرت و خشم فايز را که به زبان صرف و نحو عربی هم تسلط داشت نسبت به آنان بر انگيخته و سبب ميشود که این شعر را بسرايد:

ايها الطلاب ناموا فی بيوت        و اسکنوا فی دار العنکبوت                                                           فاذکروا اشعار باقر دائما             لاتقولوا کان زيد قائما                                                                مدرسه بايد که تن لاغر کند     جسم را فرسوده رخ اصفر کند                                                          مدرسه کی زيبد این نابخردان   جای اینان است اصطبل خران

رباعی از فايز دشتی که در وصف حضرت علی (ع) گفته اند:

ای شاه نجف هر دو جهان شاهی تو         ره گمشدگان به سوی حق راهی تو                             فايز   نشناسدت  وليکن   داند                       الله   نه ای      ولی    الهی تو

شعری در قالب غزل در مدح امام حسين:

ببر ای ساربان در قتلگاهم               بده مژده حسين کم سپاهم

بگو عباس بر پا کن علم را               بر آور   آرزوهای   دلم را

مگر ای ساربان این جا چه جايست   که آن خوشبوتر از جنت سرايست

نسيمش در مشامم خوشتر ايد        که اینجا بوی زلف اکبر آيد

الا ای سار بان مشکن دلم را           فرود آور در اینجا محملم را

فرود آور در اینجا محمل من              که اینجا خوش فرود آمد دل من

خس خاری که در این سرزمين است  نشيمنگاه سرو و ياسمین است

همين خاک است منزلگاه جانان        نهم سر بر سر خاکش دهم جان

عجب این خاک خاک مشک بيز است  که هم شادی فزا هم غصه خيز است

عجب این خاک خاک با صفائيست      يقين     آرامگاه       دلربائيست

عجب این خاک بويش عنبرين است    يقين با خون مهرويان عجين است

برهنه پا   بر هر      ناسزاوار              برهنه   بر     مغيلان پای بر سر

سر از این خاک هرگز بر ندارم            مگر از    تن   رود جان فگارم

برای این زمين بود ای عزيزان            گزاريدم که تا این جا دهم جان

شعری ناتمام در مورد حضرت عباس (ع)

کوفيان گفتند عباس آمد بهر ستيز                    ما نداريم دست جنگ او مگر پای گريز

ای پياده بر زمين افکن تو این تير و کمان            وای سوار عباس آمد جوشن و مغفر بريز

این غضنفر فر هژ بر افکن که شبل حيدر است     ز او بينديشيد کامد شير با شمشير تيز

+ نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 12:51 بعد از ظهر |
 

تاريخ زندگی بشر به ما انسان هايی را نشان ميدهد که ساليان سال از زمانه خويش جلوتر بوده و افق ديد و فکرشان محدود به مکان و زمان و انسان خاصی نبوده است.کم نبو ده اند حکيمان و خردمندانی که هر يک به طريقی به تربيت انسانها پرداخته و آدميان را به فراخور حال خويش دستگيری کرده اند.آن ها مشعل هدايت را در ست گرفته و هر يک با زبانی گمشدگان طريق حقيقت و هدايت را راهبری کرده اند.

فايز دشتی:

نه هر سر چشمه ای آب زلالست

نه هر لاله رخی صاحب کمالست

نه هر برگشته بختی هست فايز

نه هر گلدسته خوان مثل بلالست

 

خدا وندا دلم از دين بری شد

اسير   دام   زلف  آن پری شد

پری ديد و پريشان گشت فايز

پری را هر که ديد از دين بری شد

 

شب ابرست و دنيا تيره تار است

خيالم   پاسبان   کوی يار است

پلنگ  نفس   فايز سينه بر خاک

بکش جانا که هنگام شکار است

 

اگر  صد   تير   ناز   از دلبر آيد

مکن   باور که  آه از   دل بر آيد

پس از صد از سال بعد از مرگ فايز

هنوزم   آواز    دلبر  دلبر   آيد

 

بيا  جانا که    دنيا را     وفا نيست

جوی راهت در این محنت سرا نيست

در این ره هر چه فايز ديده بگشود

زهمراهان  اثر  جز  نقش   پا نيست

 

چو آمد   فکر يار اند  ضميرم

بسوزد   خرمن ماه  از نفيرم

نه فايز پير عمر ماه و سالست

غم هجران  جانان کرده پيرم

 

غزلی از ديوان محمد خان دشتی:

نسيم باد صبا  مشکسار آيد          مگر که از   سر   کوی   نگار آيد

چو بوی زلف تو آرد نسيم پنداری    هزار قافله  مشک از تتار می ايد

چو کاروان تو بر خاک من گذارکند    وجود  من   زپيش    چون غبار آيد

خبر دهيد به طفلان که نی سوارشويد   که پير شيفته نی سوار می آيد

دلی به زلف کمندت چو او افتاد او را   نگاه  دار   که   روزی   به   کار آيد

چو ديده ام رخ زيبای عالم افروزت      به چشم چشمه خورشيد تار می آيد

دوباره   زندگی    را ز سر گيرم          پس از   هلاکم  اگر   بر   مزار می آيد

اگر شمار غم عشق تو کند دشتی    شمار   ناشده  روز   شمار می آيد

سيد علی نقی دشتی:

ندارم  ذوق   و سير   باغ   گلزار

که سرو و گل بود در چشم من خوار

زنرگس چشم و از غنچه لب دوست

کنم   ياد    و شوم از ديده  خونبار

 

به اميد وصال ان گل اندم(آمدم)

نه شب راحت مرا نه روز آرام

دريغا با همه آن محنت و رنج

شدم محروم از وصلش سر انجام

 

چو يادم آيد از عهد جوانی

در آن عيش خوش و ياران جانی

شود دل خون و تن پرسوز و جان زار

پس از ياران چه سود از زندگانی

شايان حامدی:

به سايه ميروم سايه جايگاه من است     در این که بی گنهم او گواه آه من است

به سايه ميروم ای سايه سايه بانی کن   به مهر بر سر هر آهويی شبانی کن

به سايه می روم سار تير خورده منم      در این سفر همه لاله ها شمرده منم

بگو   که      آبی بالا   ندارد   آرامی        بگو سر کنم اینجا به دانه يا دامی

محمد جواد حامدی:

از حسرت شمع رخت ای دوست کبابم     هرگز نبرد شب زخيالات تو خوابم

اکنون که کرم کردی و باز آمدی ای يار       ديگر مرو از پيش من ای گوهر نابم

من کعبه نرفتم که طوافی کنم از صدق      چون کعبه تو بود حسن  ثوابم

بنشين کنارم دمی ای مونس جانم        برچين زجبين چين مدی اینقدر عذابم

هرگز نکشد دست زدامان تو حامد        هر چند که زين بيش نمايی رو خرابم

افراسياب تورانی:

دمی که فتنه دوران به پا شد

بسی فتنه زخوبان بر ملا شد

همان تير نگاه چشم و ابرو

به عالم خورد و انگه بر شما شد

 

بتا نور رخت عالم گرفته

زخوبان جهان خاتم گرفته

شميم روی تو ای ماه خوبان

سراسر کشور جانم گرفته

+ نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 12:51 بعد از ظهر |
در آغاز باید پرسید : واژه شروه از کدام اقلیم و کدام زبان و فرهنگ برخاسته است؟ آیا این کلمه اصالتا جنوبی است یا این که ریشه در زبان سترگ شرق ایران یعنی پهلوی دارد؟ اگر چه دیگر نمی توان منکر این واقعیت شد که در سراسر کشور شروه را به نام ما جنوبی ها می شناسند و در سده های اخیر این واژه ارجمند از منطقه گرم کرانه های خلیج به گوش دیگر هم وطنان رسیده است.
و دوباره باید پرسید که آیا شروه در آغاز این چنین تلفظ می شده یا این که در گذر زمان تراش خورده و به شکیل ترین و خوش آهنگ ترین صورت در آمده است.
باری، شروه واژه ای است ناب و ایرانی بر این خاک قدسی روییده و از آبشخور فرهنگ و تمدن دیر پای اقوام آریایی نوشیده و سپس در سیر تطور خود از دالان کلماتی هم چون شرفنگ sarfang ، شرفه sarfa(e) ،شرفالنگ sarfalang، شرفک sarfak و شرفانگ sarfang عبور کرده و اکنون در کسوت زیبایی شروه خودنمایی می کند. تمام این واژه های یاد شده در طی زمان در زیر گرد و غبار فراموشی دفن گردیده اند. اما واژه شروه بخت آن را داشته که زنده و سبز و جاوید در گلستان زمان و اندیشه اهل جنوب نشو و نما کند و به شکوفه بنشیند.
شروه بر مبنای معنایی که از کلمات یاد شده یعنی اجداد او استنباط می گردد به صدای پا و هر صدای آهسته تعبیر می شود. اما در این میان شرفاک sarfak علاوه بر این که معنی صدای پا را می دهد: به مفهوم بانگ نیز آمده است شرفه نیز در معنای صدا و حرکت و آهنگ به کار رفته است.
آن چه را که از روایات تاریخی به ما رسیده شروه این آوای سوزناک به دوران ساسانیان برمی گردد و شاید در آینده رد پای آن را از گذشته های دورتر می توان سراغ گرفت.
شروه را اگر چه مومنانه ترین، نجیب ترین، و پر زخم ترین آوای سراسر جنوب می شمارند، اما این سوال پیش می آید که در کدام نقطه از این سرزمین پر رنگ تر و جدی تر به آن پرداخته اند و به تعبیر بهتر، پایتخت این شعر و شعور در کدام نقطه از استان بوشهر واقع شده است؟
بی تردید در پاسخ به این پرسش تنها کلمه ای که به ذهن متبادر می شود کلمه جلیل دشتی است: کلمه ای که اتفاقا در فرهنگ موسیقی ایران زمین جایگاه ویژه ای داشته و یکی از مایه های پر مایه این موسیقی اصیل است.
به این ترتیب منطقه دشتی- این سرزمین سرشار از آفتاب – مرکز محور شروه به شمار می آید. شروه در یک جمله مهم ترین آهنگ و سوز و ساز جنوب است. این سروده از دل برخاسته بیشتر مواقع در مایه دشتی، شوشتری، ترک و نوا خوانده می شود.
شروه به صورت منفرد و تک نفری با نوایی سوزناک اجرا می گردد که البته باید آن را با مرثیه خوانی متفاوت دانست. زیرا این آوای جنوبی در قالب دو بیتی هایی است که بیشتر عاشقانه اند و بوی وصل و فراق و وصف معشوق می دهند و چه بسا محتوای این دو بیتی ها بسیار از غم دور می باشد اما شکل و شیوه ی قرائت و خواندن آن ها به صورت شروه خواه نا خواه با ریتمی غم پالوده واندوه سرشته همراه می گردد. ذکر این عبارات از آن رو لازم بود که مرثیه خوانی چنان که از نام آن بر می آید با مرثیه و مرگ خویشاوندی دارد. اما شروه چیزی است فراتر است، زیرا هم غم و هم شادی و به تعبیر دیگر همه گستره ی زندگی و مرگ را در بر می گیرد.
گاهی یک نفر: صدای قُل قُل و ریتمیک قلیان در فاصله ی هر دو بیتی تا دو بیتی بعدی به کمک شروه خوان می آید تا هم او بتواند نفسی تازه کند و هم این که محفل را از یک موسیقی طبیعی در کنار شروه خوانی بهره مند سازد. البته هیج تردیدی نیست که یک شروه خوان قهار و زبر دست از همه اصوات و آلات موسیقی مستغنی بوده و صدای پر شور او به تنهایی در جلب مخاطب و در بردن او به آسمان تلذذ هنری موفق عمل می کرده است.
بدین سان شروه خوان به تنهایی در قالب یک ارکست بزرگ موسیقی ظاهر می گردید و شنوندگانش را با خود به قله های شور و احساس بالا می برد.
برای تشریح شروه، برای عاشقانه سخن گفتن از آن، برای این که از تمام زوایای تاریخی، پژوهشی و علمی به شروه نگاه بیندازیم و در نهایت برای این که درباره شروه به معنای واقعی کلمه صحبت کنیم ناگزیر هستیم قدم به اقلیم دشتی بگذاریم و از شاعران بزرگ دوبیتی سرای آن که احیانا شروه خوانان والایی هم بوده اند سخن به میان آوریم.
منکر این حقیقت نیستیم که اکنون شروه سرود معنوی و آهنگ درد یا لوده ی تمام مردم استان بوشهر است و در منطقه های دشتستان و تنگستان و دیگر نقاط استان برای شروه خوانان و شروه سرایی حرمت فراوان قائل هستند و چه بسا دوبیتی سرایان و شروه خوانان چیره دستی هم از آن اقالیم برخاسته اند و هم اکنون صدای دل انگیز و پرشورشان از اقصی نقاط استان نیز فراتر رفته است منتها به صراحت می توان گفت مرکز ثقل شروه و خاستگاه واقعی آن منطقه دشتی است.
و مگر نه این است که فایز این شاعر و شروه خوان ماندگار زاده فرخنده این سرزمین است؟ کسی که نام والایش هم سنگ و مترادف شروه قلمداد می شود و مردم استان گاهی به جای شروه خوانی از لفظ فایز خوانی استفاده می کنند که همان معنای شروه خوانی را تداعی می کند.
بر این اساس هر جغرافیایی و هر اقلیمی با توجه به آب و هوا و تاریخی که از سر گذارنده یک هنر و خصلت معنوی را بیشتر پرورانده است. این که چه کسی می توان منکر این حقیقت گردد که پایتخت غزل، شیراز است؛ زیرا دو غزل سرای مقتدر خواجه حافظ و شیخ اجل سعدی را در دامان خود پرورده؛ هر چند خاستگاه واقعی غزل فارسی خراسان می باشد ولی ما خراسان را به عنوان زادگاه شعر حماسی می شناسیم آن هم به واسطه داشتن شاعری بزرگ هم چون حکیم طوس ... بنابراین مقدمه چینی بدون هیچ معارض و منکری به صرف داشتن فایز از منطقه دشتی می توان به عنوان مرکز شروه سرایی و شروه خوانی یاد کرد.
از دیر باز در قریه ها و دشت های خطه دشتی مردمان ساده دل، خونگرم و مهربان همه آرزوها و خواسته ها و عقده های فرو خورده خود را در لباس شروه پوشانده اند تا این گونه شب و روز و گاه و بی گاه در سایه درختان و در محفل های دوستانه و شب نشینی ها در هنگام کار و بعد از کار تسکین خاطری بیابند و به یک تسلی ارجمند نایل شوند که احساسی متعالی در اعماق وجودشان بیدار گردد که به رشد معنوی آنان نیز مدد رساند.
مردم دشتی از گاهواره تا گور با شروه هم نفس و همدم وهمراه هستند مادر در کنار گهواره شروه را لالایی وار در گوش طفل می خواند و این گونه کودک به خواب می رود. خوابی که تارو پود آن را واژه های مه آلود و افسونگر و جادویی شروه تشکیل می دهد در عهد جوانی هم در شیرین ترین مراسم زندگی یعنی عروسی، شروه خوان با آهنگ های شاد و گزینش دوبیتی هایی که توصیف معشوق و شرح وصال را در بر می گیرد سرور و نشاط جماعت را افزون می نماید و سرانجام در لحظات تلخ و تاریک سوگواری، محزون ترین و غم افزاترین آوا، آوای شروه خوانی است که بر سر گور دوبیتی هایی در وصف بی وفایی روزگار و ستم زمانه بر لب می آورد و به حق می توان احساس کرد فرد متوفی در زیر خروارها خاک این آوای مقدس را می شنود و با رضایت و طیب خاطر به خوابی شیرین و گاهواره ای و عمیق و جاودانی فرو می رود.
بنابراین مردم دشتی دم به دم و لحظه به لحظه با شروه مانوس اند. تابستان ها در پناه سایه سار نخل ها، در گرما گرم درو، در آتش باران خرما پزان و عروج پررنگ بر قامت نخل ... و در پاییز و زمستان و بهار گرد بر گرد چاله های پر آتش، هم نوا با دیدمک ها و قدم به قدم با ابرهای مهاجر و باران های شبانه، در شب نشینی های روستایی در لحظه های شیرین عاشقانه و در اقامت حزن انگیز هجران و درد داغ فراق ... در همه ی این لحظات این شروه است که رفیق راه و هم زبان مهربان آن هاست.
در این جا این پرسش پیش می آید که چرا مردم دشتی بیشتر از دیگر مردمان به شروه پناه برده اند و آن را چون مکتوبی آسمانی مقدس شمرده اند؟ چگونه می توان این حادثه فرهنگی و این اتفاق تلخ وشیرین و در عین حال پر از فخر ومیمنت را ارزیابی کرد وسنجید؟
آیا در پشت این شروه سرایی عواملی اجتماعی، روانشناسی و تاریخی رخ پنهان نکرده اند؟ بی شک همه این عوامل دست به دست هم داده اند تا شروه بتواند در نقش راوی دردها و آرزوهای نهفته اهل دشتی ظاهر گردد.
گویا تاریخ به همه سنگدلی و بی رحمی خود ظلم و ستم بیشتری بر مردم این عرصه از خاک روا داشته بوده است. که این گونه از دست روزگار به فغان آمده بوده اند و آواز اندوهگین شان بر آسمان پر شده بوده است.
نظام ارباب – رعیتی و خان خانی و به تعبیر تاریخی تر آن ملوک الطوایفی اگر چه در جای جای استان بوشهر از قدیم الایام رواج داشته اما گویا این نظام شوم در خطه دشتی پررنگ تر بوده است. سلسله وحشی و ستمگر خوانین مردم را هم چون بردگان می شمرده اند و در تمام فصول سال از گرده ی آنان کار می کشیده اند و سرانجام همه محصول را به زور سر نیزه و تهدید تفنگ از آنان مطالبه کرده اند و به جز قوت لایموتی برای آنان باقی نمی گذاشتند. داشتن چند لقمه نان و چند کله خرمای سرخ به قول قدما آرزوی هر مرد اهل دشتی بوده که خانواده چند نفره ای را تحت سرپرستی خود داشته است.
بر ظلم خوانین و تعدی و زور حاکمان بی مروت می بایست ستم زمانه و بی مهری اقلیمی و آب و هوایی را هم بیفزائیم که به مثابه قوز بالا قوز دردی بر درد این مردم شریف و مظلوم می افزوده است.
تابستان های طولانی، گرمای طاقت فرسا و تنگی معاش، گذر تش بادها و تداوم تنگ سالی ها و بارانی ها همه دست به دست هم می دادند و بر این مردم بی پناه تحت سیطره بیداد هجوم می آوردند و به انواع بیماری های واگیر و همه گیر در کنار گرسنگی و بی کسی، عرضه زندگی را سخت بر آنان تنگ می کردند. بدین منوال شما فکر می کنید برای یک مرد و زن جنوبی و به خصوص اهل دشتی چه چیزی باقی مانده است؟ دست ها تهی، دل ها پر اندوه و چشمه ی اشک ها خشک ... آیا به جز آهی و ناله ای و دعایی که هر چند از کنگره های عرش استجابت بسی دور بوده و مصداق فریاد خاموش را داشته؛ اما برای کسی که زمین از او اعراض کرده و او را از خود رانده چه می ماند؟ به جز آسمان، آن سفره تهی آبی!
آری برای مردم دشتی که زمین را خان بیدادگر از آن ها ربوده بود تنها آسمان باز به جا می ماند و خدای ناپیدا!
و آسمان اگر چه تهی بود اما میدان وسیعی بود که می شد اسب چموش دردها و ناله ها را در آن به جولان آورد.
شروه آن ها را به آسمان می برد تا لحظه هایی هر چند کوتاه از زمین نفرین شده دل برگیرند و با خیال آسوده یاد رنج ستم و گرسنگی را از خاطر بزدایند. پس شروه بیهوده به این درجه از قداست و نجابت دست نیافته است. شروه فریاد سوزناک یک نفر مفتون و محزون نیست که رو در روی غروب خونین بر فراز تپه ای بایستد و عقده های فردی و انفرادی خود را در دره های تنگ طنین انداز کند؛ خیر، شروه فریاد گروهی و سفیر آلام همگانی است وقتی یک نفر شروه می خواند همه ی دشتی است که شروه می خواند، همه ی جنوب است که از درد سخن می سراید و همه ی قلب های چاک خورده ستمدیدگان و غمگینان عالم است که از دریچه حنجره ای نوای مقدس انسانی خود را آشکاره می سازد.
شروه خوان، استان بوشهر ترانه های فایز، مفتون، احمد خان دشتی، سیدعلینقی حسینی دشتی، نادم باکی ... را برای شروه انتخاب می کنند که همه از شاعران منطقه دشتی محسوب می شوند؛ زیرا بن مایه ، شاعرانه گی ، درد وحسرت و اندوه و گیرایی و حتا صنایع لفظی و بدیعی بیشتری در آن ها به کار گرفته شده است.
شعرها حسی تر، زنده تر و بسی نیرومند تر از اشعار دوبیتی سرایان مناطق دیگر استان می باشد. شعر این شاعران چون با زندگی در پیوند بوده و هم چون آینه ای تابناک روحیات و آرزوهای برآروده نشده مردم را انعکاس می دهند مردمی تر و رایج تر می باشند.
دو بیتی های شروه در منطقه جنوب تاویل پذیر هستند یعنی دارای ابعادی زمینی و آسمانی می باشند؛ به تعبیر دیگر، معشوقی را که در این دوبیتی ها از آن یاد می شود هم می توان معشوق زمین و یک انسان فرض کرد و هم معشوق ازلی یعنی خداوند باری تعالی.
شیوه سرایش این اشعار نیز به گونه ای است که سراسر مشحون از تعبیرات و اصطلاحات اهل تصوف و عرفان می باشد زیرا زلف و عارض و قامت و خط و خال ... همه برگرفته از مشرب عارفانه ی کلاسیک ایران می باشد. با این حال به صرف وجود این کلمات و تعبیرات در عرصه دوبیتی نمی توان معنا و مفهوم را محدود به عالم عرفان کرده و می بایست دست ذهن مخاطبان را باز گذاشت تا هر گونه که می خواهند به مصداق هر که بر طینت خود می تند: آن که عارفانه اندیش است از شروه برداشت عرفانی کند و آن که عاشقانه خواه از آن دریافت عشقی. در عالم واقع نیز همین گونه است؛ یعنی ممکن است به هنگام شنیدن شروه یک جوان عاشق که از دلبر محبوب خود به دور افتاده به یاد او بیفتد و در عالم خلسه در پناه کلمات شروه با او مغازله کند.

چند نمونه از اشعار فايز  تا با شخصيت این شاعر بيشتر آشنا بشويد :

پس از مرگم نخواهم های هايی

نه فرياد و نه افغان و نوايی

بگوييد گشته فايز کشته دل

ندارد کشته دل خون بهايی

 

دل از من چشم شهلا دلبر از تو

لب خشکيده از من کوثر از تو

بنه بر جان فايز منت از لطف

سر از من سينه از من خنجر ازتو

 

مرا در پيش راهی پر زبيم است

از این ره در دلم خوفی عظيم است

برو فايز مينديش از مهابت

که آنجا حکم با رب رحيم است

 

دو معنی بر من آمد صعب دشوار

اول   پيری   اخر    فرقت  يار

اگر  پيدا   شود   فايز پرستی

جوانی  از کجا  ارم   دگر بار

 

خوشا روزی که گل بودی و بلبل

تو گفتی صبر کن کردم تحمل

الهی   دشمن   فايز  بميرد

گل از بلبل بريد و بلبل از گل

 

این هم يک شعر در وصف فايز دشتی:

يکی گويد که فايز اهل دشتستان است

ديگری گويد که دير يا که تنگستان است

من که دانم که فايز اهل دشتي است

و  خواهم     گفت    این  حکایت

که او  قلب  تپنده    کل ایران   است

همنشين با باباطاهر حافظ و سعدي است

چرا که گويد:مرا ياران وصيت اینچنين است

که هر کجا که   جانان در   کمين است

بدوش   انجا   بريد   تابوت  فايز

که جای  تربتم  ان    سرزمين   است

اینگونه بود که فايز گشت کشته دل

شد همنشين در خاک نجف با حضرت دل

  در این قسمت ميتوانيد شروه دشتی را دانلود کرده و تمام دانلودها نيز به صورت غير مستقيم ميباشد

 بخوان ای شروه خوان حديث دلم را           بگو آرامتر رود کاروان غمها

دانلود شروه دشتی با صدای استاد ان :

پولاد اسماعيلی

دانلود

این شروه مربوط به آقای اسما عيلی می باشد که بی شک يکی از بهترين شروه خوانان ایران به شمار می آيند.اميدورم از شنيدن صدای دلنشين پولاد اسماعيلی لذت ببريد.

بخشو

دانلود

مرحوم جهان بخش کردی زاده معروف به بخشو از افتخارات خطه جنوب به شمار ميروندکه در این شروه نه تنها از اشعار فايز شاعر بزرگ جنوب و ایران استفاده کرده بلکه از اشعار فردوسی شاعر به نام پارسی زبان نيز استفاده کرده است.

مصطفی گراشی

دانلود

يکی ديگر از شروه خوانان معروف استانه بوشهر آقای گراشی هستند که ایشان هم از صدای دلنشينی بهرمند هستند.

اسماعيل خشيع

دانلود

شما ميتوانيد همچنين از صداي زيباي اسماعيل خشیع نيز استفاده کنيد که در این شروه از نی محلی استفاده کردند.

دانلود

در این شروه از عود و نی استفاده شده که در نوع خود جالبه توجه می باشد.

 

+ نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 12:49 بعد از ظهر |
محافل و مکتب خانه هايی که فايز در آنها درس ميخوانده و محيط تربيتی او به خصوص معاشرتش با علمای مذهبی و شعرای محلی ايجاب می نموده است که به ناچار با احاديث و روايات آشنای پيدا کند.بی شک خواندن قران و کتب مذهبی و ادبی و بهث جدالی که در آن روزگار در آن ديار بيشتر جنبه مذهبی داشته در فايز اثر گذاشته و او خود نيز تفسير قران ميکرده و با قصص و داستانهای قرانی به خوبی آشنای داشته است.گاهی عشق سرکش زليخا به يوسف الهام بخشش می شود برای سرودن این دوبيی:

سحرگاهان زغم با باد شبگير

کنم يعقوب سان این قصه تقرير

به مصر تن زليخای خيانت

گرفته يوسف دل کرده زنجير

و زمانی به ياد اتش طور می افتد و ظهور موسی و چنين می سرايد:

زحسن رويت ای ناديده مهجور

شدم پير و حزين و زار رنجور

بت فايز تجلی کن به يکبار

همان نوری که بد در وادی طور

و يا :

به زير گوش برق گوشواره

زده خرمن عمرم شراره

بيا فايز که از نو آتش طور

تجلی کرده بر موسی دوباره

گاهی اذان بلال خوش آواز محسورش ميکند و زمانی غرق عظمت و شکوه آيات قران ميشود:

نه هر سر چشمه ای آب زلالست

نه هر لاله رخی صاحب کمالست

نه هر برگشته بختی هست فايز

نه هر گلدستخوان مثل بلالست

 

بدی زلف سياهت ليله القدر

شب وصلت ز الف شر بهتر

هر آن کس يار فايز ديد گفتا

((سلام هی حتی مطلع الفجر))

و زمانی که به ياد آتش نمرود و گلستان خليل می افتد چه خوب زيبا می سرايد:

صنم عشق تو همچون نار نمرود

مرا در منجنيق عشق فرسود

خليل آسا رود فايز در آتش

تو ((قل يا نار کونی برد)) کن زود

و باز هم متاثر ميشود از آيات قران در این دوبيتی:

دو گيسوی تو جانا ليله القدر

بياض گردن تو مطلع الفجر

ملايک تهنيت گويند فايز

((شب وصلت زالف شهر بهتر))

فايز کسی که عشق خدا در او بيداد ميکرده و آن عشق را به صورت شعری روان و زيبا ميسرايد که همگان را به فکر در مورد خداوند يکتا وادار ميکند خدايش بيامرزد و روحش شاد.

+ نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 12:48 بعد از ظهر |
 

سيد بهمنيار فرزند علی اکبر حسنی بردخونی متخلص به مفتون.شاعر بلند آوازه دشتی است.وی در بردخون در گذشت و جنازه اش به عتبات عاليات منتقل شد.مفتون شاعری دوبيتی سرا که بيشتر شهرت و آوازه او مرهون همان دوبيتی است.اما در غزل و قصيده و مثنوی و ديگر قالب های شعری نيز طبع ازمايی کرده است.شهرت شاعری مفتون در جنوب تا بدان جا است که دوش به دوش فايز دشتی حرکت می کند همين بلند نامی این دو شاعر گاه تشخيص دوبيتی های آن دو رو از يکديگر مشکل می کند به ويژه در اشعاری که مفتون و فايز تلخص خود را در مصر ع های آخر ذکر نکرده اند.بديهی است که فايز و مفتون به دليل درد مشترک و دلسوختگی جنوب نشينی و احساسات داغ و آفتاب زده شاعرانه خود به زبانی نزديک به هم دست يافته اند.اما اشعار فايز روان تر و شفاف تر جلوه می کند.امروز شروه خوانان جنوب بيشتر از شعرهای فايز و مفتون بهره می برند.شهرت مفتون به دوبيتی های اوست.در شعر او سادگی و روانی همراه با استعاره موج می زند.با این حال روانی و زلالی تشبيهات فايز دشتی سر و گردنی از تصويرهای شعری مفتون بلند تر است.

به نقل از پسر مفتون:شبی از پدر پرسيدم که چرا اینقدر خود را در مقابل معشوقه خود کوچک و خوار ميکنی؟پدرم با تبسمی به من گفت:پسرم معشوقه و عشق من کسی است که تو هرگز آن را درک نخواهی کرد.حال فهميدم که منظور او کيست خدايش بيامورز و روحش شاد.

دريغا شمع بزم انجمن رفت

گل بستان و سرو در چمن رفت

به اميدی چو زلف يار مفتون

در ايام جوانی عمر من رفت

ا

لا ای ساربان محمل دوست

مرا آگاه کن از منزل دوست

که خواهم سر نهم تا روز موعود

به خاک آستان محفل دوست

 

خوشا فصل بهار سير و گلزار

خوشا وصل نگار و دور از اغيار

خوشا مفتون و ايام جوانی

لب جوی و لب جام و لب يار

 

بسی خوبان بسی گل عذاران

بسی قامت چو سرو جويباران

زروی تربت مفتون بچينيد

گل حسرت در ایام بهاران

 

صنم روی زمين ماه منی تو

به قدر زلف دلخواه منی تو

به زلفی دلبرا اميد مفتون

به قامت عمر کوتاه منی تو

 

اگر آرام جان باشد تو باشی

وگر روح روان باشد تو باشی

وگر در ديده مفتون دشتی

نگاری مهربان باشد تو باشی

+ نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 12:46 بعد از ظهر |
فایز دشتی

اشعار فايز شعرهايی حسی و عاطفی است که مملو از عشق و عرفان است نميدانم چرا بعضی از
دوستان عزيز در عرصه شعر و شاعری خاسته اند که فايز این شاعر بزرگ را فردی روستايی و فاقد هر گونه تفکر معرفی کنند.که متاسفانه در بسياری از کتبی که در مورد فايز دشتی نوشته اند این حرف من صدق می کند مگر ميشود فايز دشتی را يک روستايی ساده دل و کم سواد فرض کرد در صورتی که همه ما ميدانيم که ایشان مفسر قران بوده و به کتب پيشنيان خود همچون فردوسی و حافظ اشنایی کامل داشته است و از آنها الهام گرفته در اشعار فايز به شعرهايی برميخوريم که نشان ميدهد  ایشان از چه  سطح عرفانی و سواد بالايی برخوردار بوده است.البته بايد این را بگوييم که فايز دشتی از شاعران بزرگ ایران زمین همچو فردوسی الهام گرفته و ما در اشعار او هيچوقت تقليد کور کورانه نميبينيم به چند نمونه از اشعار او توجه فرماييد.
در ترانه های فايز با چشم اندازها و رگه های ناب عرفانی روبرو ميشويم کر تا اعماق روح بشری اثر می گزارد وقتی که ميسرايد:
خيال کشتن من داشت جانان
کدامين سنگدل کردش پشيمان
ندانست عيد فايز آن زمانست
که گردد در منای دوست قربان
برای فايز دشتی مرگ يک نقطه اغاز برای رسيدن به خدای خود بود و از مردن هيچ هراسی به دل راه نمی دهد و يا این شعر او:
پس از مرگم نخواهم های هايی
نه فرياد و نه  افغان و نوايی
بگويد گشته فايز کشته دل
ندارد کشته دل خون بهايی

به راستی که فايز به راه حق رفت و جان سپرد و وقتی انسانی در راه حق جان دهد گريه شيون معنايی ندارد.
بسيار حق دارد که گهگاه دچار سرگردانی روشنفکرانه ای ميشود چرا که پايان راه برايش نامعلوم است
و پيوسته مانند همه با دلهره و اضطراب دست به گريبان است.
مرا تن زورق است و ناخدا دل
در این زورق بود فرمنروا دل
رسد فايز به ساحل يا شود غرق
نمی دانم می برد ما را کجا دل

متفکران و انديشمندان هميشه با اندوه و غم روبرو هستند چيزی که در اشعار فايز زياد  ديده ميشود غمی بی پيايان وقتی که ميسرايد:
در این دنيا بسی اندوهناکم
که از مردن نباشد هيچ باکم
يقين روز ازل تقدير فايز
به آب غم عجين گرديده خاکم

و قتی که ز هجران سر ميدهد و مينالد هجران او نه از دوری يار زمينيش است بلکه ازجای دیگر نشات  می گیرد :
خبر داری به من هجران چها کرد
دلم را ريش و جانم مبتلا کرد
ز مردم عشق تو پوشيده فايز
ولی شوق تو رازش بر ملا کرد

فایز دشتی

+ نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 12:41 بعد از ظهر |
 
+ نوشته شده توسط مسعود در جمعه 17 آذر1385 و ساعت 12:40 بعد از ظهر |


 

انتظار، آرام ترين و نفسگير ترين شکنجه براي عاشق

+ نوشته شده توسط مسعود در جمعه 17 آذر1385 و ساعت 12:39 بعد از ظهر |
 

تقديم به بهترينم

+ نوشته شده توسط مسعود در جمعه 17 شهریور1385 و ساعت 9:15 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM